الشيخ البهائي العاملي
219
الكشكول
لكاتبه الفقير بهاء الدين محمد العاملي : از دست غم تو اى بت حور لقا * نه پاى ز سر دانم ونه سر از پا گفتم دل ودين ببازم از غم برهم * اين هردو بباختم وغم مانده بجا دل در دو بلاي عشقت افزون خواهد * أو ديدهء خود هميشه در خون خواهد وين طرفه « 1 » كه اين زان بحل ميطلبد * وان در پى آنكه عذر اين چون خواهد دل جور تو اى مهر گسل ميخواهد * خود را بغم تو متصل ميخواهد مىخواست دلت كه بيدل ودين باشم * بازآ كه چنان شدم كه دل ميخواهد لكاتبه مستزاد « 2 » هرگز نرسيدهام من سوخته جان روزي باميد * در بخت سيه نديدهام هيچ زمان يك روز سفيد قاصد چو نويد وصل با من مىگفت آهسته بگفت * در حيرتم از بخت بد خود كه چسان اين حرف شنيد من الكتاب الموسوم بسوانح سفر الحجاز في الترقي إلى الحقيقة عن المجاز نظم الفقير بهاء الدين محمد العاملي عفى اللّه عنه : عابدي در كوه لبنان بد مقيم * در بن غارى چو أصحاب رقيم روى دل از غير حق برتافته * گنج عزت را ز عزلت يافته روزها مىبود مشغول صيام * يك ته نان مىرسيدش وقت شام نصف آن شامش بدو نصفى سحور * وز قناعت داشت در دل صد سرور بر همين منوال حالش مىگذشت * نامدى از كوه هرگز سوى دشت از قضا يك شب نيامد آن رغيف * شد ز جوع آن پارسا زار ونحيف
--> ( 1 ) طرفه بضم أول بر وزن سرفه : چيزي را گويند كه كسى نديده باشد . ( 2 ) مستزاد بر دو گونه است ، نخست آنكه بعد از هر مصرعي جهة تمامي سخن دو سه كلمه با ملاحظه سجع بياورند واين صفت بيشتر در رباعي اتفاق افتد . دوم آنست كه مستزاد در آخر شعر اتفاق افتد واين نيز دو قسم است يكى با قافيه مسجع وآن را مستزاد مقفا گويند واگر ملاحظه قافيه نشود ومحض اتمام كلام آورند غير مقفا باشد تفصيل آن بكتب عروض مراجعه شود .